تاریخ : سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 | 12:33 ب.ظ | نویسنده : Shayan

دوستان دیدم اینهمه از زرنگی خانما نوشتین. این مطلب رو گذاشتم که نگین ما بوقیم. پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش می ارزه.

در خانواده مسس مندلسون-فیلسوف بزرگ آلمانی- به جز یکی همه مشهور بودند. یکی تاجر بود، یکی خواننده، یکی مهندس معروف و.... آن یک نفر هم که کارمند ساده بانک بود  و شهرت زیادی نداشت، پسری به نام فلیکس مندلسون داشت که یک موسیقیدان مشهور است. این اساتید ولی همگی زشت بودند. مسس مندلسون روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی ( البته خودش اینطور میگه، در هر صورت خدا عالمه) به نام فرمتژه داشت. مسس در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل او منزجر بود . روزی مسس دلش را به دریا زد و نزد دختر رفت ولی فرمتژه او را نگاه هم نکرد. مسس پس از تلاش فراوان، با شرمساری پرسید: "آیا می دانید که عقد انسانها در آسمان بسته می شود؟" دختر در حالی که به کف اتاق نگاه می کرد، گفت:"بله، شما چه عقیده ای دارید؟" فیلسوف گفت:"من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند.هنگامی که من به دنیا آمدم،عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت همسرم گوژپشت خواهد بود."درست همان موقع من از ته دل فریاد بر آوردم:"اوه خداوندا!گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است.لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زیبایی است به او عطا کن."فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.او انسانیت (تخیل) آقای فیلسوف را آفرین گفت و این طور شد که آن دو ازدواج کردند و سال ها با خوبی و خوشی زندگی کردند.



پیچک