X
تبلیغات
زولا
تاریخ : شنبه 17 دی‌ماه سال 1390 | 07:05 ب.ظ | نویسنده : Shayan

دوستان واقعا خسته نباشید. اولین امتحانم که به خوبی! و خوشی! تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

حالا هنوز که دوباره شروع نکردین به درس خوندن پیشنهاد می کنم داستانی که واستون تو ادامه ی مطلب گذاشتم بخونین.  

البته یکم طولانیه! می دونم، ولی خواهش می کنم تو نظراتون ننویسین که طولانیه، چون خیلی طول کشید تا نوشتمش، اونم شب امتحان اصول! اگه هم حوصله ندارین پیشنهاد می کنم  اصلا بازش نکنین. بازم ممنون.

- اگه می دونستی که امشب  آخرین شب دنیاست چی کار می کردی؟

- چی کار می کردم؟ داری جدی حرف می زنی؟

- آره، جدی.

- نمی دونم، به اش فکر نکرده بودم.

مرد قوری قهوه اش را برداشت و استکانش را پر کرد.

در پس زمینه دو دختر زیر نور چراغ سبز سالن پذیرایی روی فرش نشسته بودند و بازی می کردند. عطر ملایم و دلچسب قهوه در هوای بعد از ظهر پیچیده بود.

-خب، بهتره به اش فکر کنی.

-جدی نمیگی!

مرد سرش را به علامت تائید تکان داد.

- جنگ شده؟

- نه.

- بمب هیدروژنی یا اتمی؟

- نه.

- آلودگی میکروبی؟

مرد در حالی که به آرامی قهوه اش را هم می زد جواب داد هیچ کدام از اینها که گفتی نیست،فقط بهتره به اش بگیم بسته شدن یک کتاب.

- مطمئن نیستم که بتونم درک کنم.

من هم همینطور. راستش، فقط یک احساسه. بعضی وقت ها منو تا سر حد مرگ می ترسونه،بعضی وقت ها هم اصلا  نمی ترسم که هیچ، یه جورایی هم آروم می شم.

مرد به سمت اتاق پذیرایی نگاه کرد،به دو دختر که خوشحال وخندان مشغول بازی بودند و موهای طلائی و بلندشان زیر نور چراغ برق می زد.

- چیزی راجع به اش به تو نگفتم. اولین بار حدود چهار شب پیش اتفاق افتاد.

- چی؟

- خوابی که دیدم. خواب دیدم که همه چیز تموم میشه، یه صدایی به ام گفت. که با همه ی صداهایی که قبلا شنیده بودم فرق داشت، به ام گفت که زندگی روی زمین به پایان می رسه.روز بعد زیاد به اش فکر نکردم. ولی وقتی رفتم سر کار استن ویلیس رو دیدم که کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود،جلو رفتم و ازش پرسیدم به چی فکر می کنه، اون گفت دیشب یه خوابی دیده، قبل از اینکه برام تعریف کنه می دونستم چه خوابی دیده. می تونستم براش خوابشو تعریف کنم. ولی اون تعریف کرد ومن گوش کردم.

- همون خواب بود؟

- دقیقا. به اش گفتم که من هم همون خواب رو دیدم. به نظر متعجب نمی اومد، حتی یکم آروم شد. بعد شروع کردیم به قدم زدن تو ساختمون، همین طور بی دلیل. برنامه ریزی نشده بود، با هم حرفی نزدیم، نگفتیم بیا یه قدمی بزنیم، فقط راه افتادیم و بدون هماهنگی شروع کردیم به قدم زدن. به هرجا نگاه می کردیم می دیدیم که بقیه هم یا به میزشون خیره شدن، یا دست هاشون، یا داشتن از پنجره بیرون رو تماشا می کردن. من با بعضی هاشون حرف زدم، استن هم همین طور.

- همشون خواب دیده بودن؟

- همشون. همون خواب، بدون هیچ تفاوتی.

- واقعا باورش داری؟

- آره، هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم.

- کی قراره تموم بشه؟منظورم دنیاست.

- برای ما یه موقعی نیمه های شب. و همینطور که شب به سرتاسر دنیا می ره اون هم باهاش میره. 24 ساعت طول می کشه تا همه چیز تموم بشه.

مدتی بی حرکت نشستند و به قهوه هایشان دست نزدند. بعد استکان هایشان را به آرامی برداشتند و در حالی که به هم نگاه می کردند شروع به نوشیدن کردند.

زن پرسید: به  نظرت حقمونه که این بلا سرمون بیاد؟

- مسئله حق و ناحق نیست، اتفاقیه که افتاده. تو راجع به این موضوع حتی بحث هم نکردی، چرا؟

- من هم برای خودم دلیل دارم.

- همون دلیلی که همه ی همکارای من دارن؟

زن سرش را به علامت تایید تکان داد.

نمی خواستم راجع به اش حرف بزنم. دیشب اتفاق افتاد، زن های محل تمام امروز رو راجع به اش حرف می زدند. اون ها هم خواب دیده بودن. فکر می کردم یه اتفاقه.

زن روزنامه را از روی میز برداشت: چیزی تو روزنامه راجع به اش ننوشته.

- همه می دونن، نیازی به نوشتن نیست.

مرد به پشتی تکیه داد و به همسرش خیره شد: ترسیدی؟

- نه. همیشه فکر می کردم که بترسم، ولی نه.

- پس این غریزه بقا که اینقدر ازش حرف می زدن چی شد؟

- نمی دونم. وقتی حس کنی که همه چیز داره منطقی پیش می ره زیاد هیجان زده نمی شی. این هم منطقیه. با این وضعی که ما زندگی کردیم، انتظار پایان دیگه هی هم نباید داشت.

- ما که خیلی بد نبودیم، بودیم؟

- نه، خیلی خوب هم نبودیم. فکر می کنم مشکل همینه، ما هیچ طور خاصی نبودیم، فقط خودمان بودیم. در حالی که یک بخش بزرگی از دنیا شدیدا مشغول بودن، مشغول چیز های فوق العاده بد وحشتناکی هم بودن. دختر ها در پذیرایی مشغول بازی و خنده بودند.

- همیشه فکر می کردم که توی یه همچین موقعیتی مردم بریزن توی خیابون و جیغ و داد راه بندازن.

- فکر نمی کنم. جیغ و داد کردن راجع به واقعیت فایده ای نداره.

- می دونم دلم برای هیچ چیز تنگ نمی شه به جز تو و بچه ها. هیچ وقت از شهر خوشم نمی اومد، همینطور از کارم، راستش به هیچ چیز زندگی دل نبستم به جز شما سه تا. دلم برای هیچ چیز تنگ نمی شه به جز تغییر آب و هوا، یا یه لیوان آب خنک وقتی هوا خیلی گرمه، ممکنه دلم برای خوابیدن هم تنگ بشه. چطور می تونیم اینجا بشینیم و راجع به این موضوع حرف بزنیم؟

- چون کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم.

- درسته، همینطوره، چون اگه کاری بود که می شد کرد، الان در حال انجام دادنش بودیم. فکر کنم این اولین بار در تاریخه که همه ی مردم دنیا می دونن دقیقا چطور شبشون رو بگذرونن.

- دلم می خواست بدونم بقیه ی مردم دارن چی کار می کنن، امشب، برای چند ساعت آینده.

- میرن سینما، رادیو گوش میدن، تلویزیون تماشا می کنن. بازی میکنن، بچه ها رو می خوابونن، خودشون هم می رن می خوابن مثل همیشه.

- یه جورایی میشه به این موضوع افتخار کرد، مثل همیشه.

چند لحظه ساکت بودند، مرد قهوه ی دیگری برای خود ریخت. فکر می کنی چرا این اتفاق بیفته؟

- خب دیگه.

- چرا یه شب دیگه تو یه قرن پیش اتفاق نیفتاد؟ یا پنج قرن پیش، یا ده؟

- شاید چون هیچ وقت قبل از این در تاریخ نوزدهم اکتبر سال 1969 نبوده، و حالا هست و دلیلش هم همینه، چون این تاریخ مهم تر از هر تاریخ دیگه ایه، چون این سال همون سالیه که همه چیز دور تا دور دنیا همون طوریه که هست و همین دلیل تموم شدن همه چیزه.

- سراسر دنیا بمب افکن هایی هستند که امشب قراره پرواز کنن و هیچ وقت به خشکی بر نگردن.

- بخشی از دلیل این موضوع خود اون هان.

مرد نفس عمیقی کشید و از روی میز مبل بلند شد.

- خب، چه کنیم ظرف ها رو بشوریم؟

ظرف های شام را شستند و خشک کردند و سر جایشان گذاشتند. ساعت8:30 دقیقه دختر ها را به اتاق خوابشان بردند و برایشان قصه خواندند، آن ها را بوسیدند و چراغ خواب کنار تختشان را روشن کردند و لای در را کمی باز گذاشتند. مرد در حالی که از اتاق خارج می شد زمزمه کرد:داشتم فکر می کردم. وسط راه رو ایستاد و به در نیمه باز خیره شد.

- چه فکری؟

- داشتم فکر می کردم که در کاملا بسته میشه، یا یه کم باز می مونه که نور بتونه وارد اتاق بشه.

- فکر می کنی بچه ها هم بدونن؟

- نه، معلومه که نه.

 در حالی که ساعت زنگ ده و  یازده و یازده و نیم را می زد کنار هم نشستند و روز نامه خواندند و حرف زدند و به موسیقی رادیو گوش دادند و بعد با هم  جلوی شومینه ی هیزمی نشستند و به ذغال های قرمز خیره شدند، به آدم های دیگر فکر می کردند که هر کدام به روش خاص آخرین شب دنیا را می گذراندند.

بالاخره مرد گفت:خب، حداقل با هم زندگی خوبی داشتیم، این مهمه. دلت می خواد گریه کنی؟

- فکر نمی کنم..

درون خانه قدم زدند و چراغ ها را خاموش کردند. به اتاق خواب رفتند و در تاریکی شب لباس خواب پوشیدند و لحاف و رو تختی ها را کنار زدند و دراز کشیدند.

-  رو تختی ها چه خوشبو  و تمیزن.

-  خیلی خسته ام.

- همه خسته ایم.

- یک لحظه.

مرد در حالی که دراز کشیده بود صدای پاهای همسرش را شنید که از تخت خارجشد و به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد دوباره برگشت.

- شیر آب را باز گذاشته بودم.

چیزی در این مورد چنان مضحک بود که مرد شروع کرد به خندیدن. زن هم متوجه مضحک بودن کارش شده بود شروع کرد به خندیدن. بعد از مدتی دست از خندیدن کشیدند و دست در دست همدیگر روی تختخواب دراز کشیدند.

- شب به خیر.

- شب به خیر.



پیچک